اگر پنجره حتی وقتی بسته شود
و نور در آن به دقت حبس شود (مثل نور در سیاه چاله های کهکشان )
روشن می شود اگر چشم باز کنی به هم با نگاه
باز باشد پلک در صورت و درخشان به هم خیره
و قصه عشق آغاز شود با هم
ماه می تاباند نور از پنجره حتی اگر بسته ماند چشم در دو سو ...
حرارت را در جذر و مد ممتد و داغ
***
می شود نشست و حرف زد
در تاریکی و هماغوشی
که آغاز کند همان که می شود نامید از آن یک درخشش
از نقاب و صورت و شیشه های بی درز
قسمت شده در تقسیم های دو نگاه
دور از هم برای هم تا صحبت شود بی دقت در واژه سکوت
به یاد نسبیت های دو نسبت و قسمت شود به هم آفرینش
از افلاطون و شوکران و مرگ
تا نیوتن و سیب و عشق
***
این قصه هم می شود اگر شود تمام آن
از خلقت تا اکنون که همه هست با همان بودن
با واژه و نگاه و احساس داغ که حرارت می دهد بی دقت در لحظه ...
فراموش می شود در همان نقطه اول ( مثل همه بودن یا نبودن ) ها
با طرح یک مسئله
از پنجره های حتی اگر بسته و بی نور
در بارش عاشق شدن
باران و نور !
