تبليغاتX
یک شب آنهم اتفاقی
جدال را زمانی باید گزید که هیچ افساری دیگر در دست نباشد ...

اگر پنجره حتی وقتی بسته شود

و نور در آن به دقت حبس شود (مثل نور در سیاه چاله های کهکشان )

روشن می شود اگر چشم باز کنی به هم با نگاه

باز باشد پلک در صورت و درخشان به هم خیره

و قصه عشق آغاز شود با هم

ماه می تاباند نور از پنجره حتی اگر بسته ماند چشم در دو سو ...

حرارت را در جذر و مد ممتد و داغ

***

می شود نشست و حرف زد

در تاریکی و هماغوشی

که آغاز کند همان که می شود نامید از آن یک درخشش

از نقاب و صورت و شیشه های بی درز

قسمت شده در تقسیم های دو نگاه

دور از هم برای هم تا صحبت شود بی دقت در واژه سکوت

به یاد نسبیت های دو نسبت و قسمت شود به هم آفرینش

از افلاطون و شوکران و مرگ

تا نیوتن و سیب و عشق

***

این قصه هم می شود اگر شود تمام آن

از خلقت تا اکنون که همه هست با همان بودن

با واژه و نگاه و احساس داغ که حرارت می دهد بی دقت در لحظه ...

فراموش می شود در همان نقطه اول ( مثل همه بودن یا نبودن ) ها

با طرح یک مسئله

از پنجره های حتی اگر بسته و بی نور

در بارش عاشق شدن

باران و نور  !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 14:19  توسط وحید علیرضایی  |