تبليغاتX
یک شب آنهم اتفاقی
جدال را زمانی باید گزید که هیچ افساری دیگر در دست نباشد ...

خسته از همیشه های قصه ام
از حضور یک خبر در تمام صبح های سکوت
از سپیده ی سیب  در اقلیم خورشید
از اتاق های رو به نور که از غروب می آیند...
اینجا برای خواب کودکان بوی باروت می پاشند
و کمی آن سو تر ...
هنوز به اندازه ی 38 تابوت کوچک جا برای رزرو هتل های ساحلی جا هست
و خیابان های تشنه ی بیروت از شهوت مردانی خسیس است
که سکوت صبح باروت و بیروت را
از صبرا و سیبستان
تا زیتون سروستان
در شلیته های بلند مدیترانه می شویند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 23:37  توسط وحید علیرضایی  | 

 

صورت کنیم یاد هایمان رابرای تکراری سیال از جریان زمان

و بگذرانیم زمان تا بگویند اسیر هم می شویم

و عشق اجازه دهد

که جسم یا چشم

همیشه برای سیر شدن دیر است

اگر خوردنمان را به یاد داشته باشیم

آهسته آهسته ...

یاد گرفتیم ستاره ها را در خواب بشماریم

کارم از حرف زدن که گذشت ...

              

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:59  توسط وحید علیرضایی  | 

 

نا امیدم از قصه های دروغ بی محتوی ام

در سرد ترین ترانه ی خستگی

آواز می خوانم و می دانم هرگز صدایی

از دروغ شهر شلوغ

در سبک سنگینی هراسان باور

آونگ یقین و تردید را نخواهد لرزاند ؛

من دیگر قصه نخواهم گفت

تا شریک جرم جنایت خلیفه در روز های بغداد

از فریب شهرزاد ٬ نجات خود را جستجو کنم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 23:41  توسط وحید علیرضایی  |