تبليغاتX
یک شب آنهم اتفاقی

رابطه من با سینما مثل رابطه گنجشک با تفنگ ساچمه ای است و برای اینکه تارانتینو گفته هنرمند با استعداد تاثیر نمی پذیرد بلکه می دزدد من هم پوستر آخرین فیلم ایشان را دزدیدم و اینجا در اندازه حقیقی ارایه می کنم . من که حالش را بردم دیگر با شماست.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:28 توسط وحید علیرضایی |

خیر سرمان اسممان را گذاشته ایم با سواد و روشنفکر و این حرف ها که دیگر جز خودمان و چند تا مثل خودمان را نمی بینیم. حتی اگر او " سید علی میری " باشد که رکورد دار بازی در سینمای ایران است و اصلا نفهمیدیم آنکه مرد بخشی از همین فرهنگ ایران ماست که با پول توجیبی همین مردم ۱۱۵ فیلم بازی کرد و ما همچنان در کف " گاو " و  این حرف هاییم و حالیمان نیست که تاریخ فرهنگی ایران را همین میری ها ساختند. باور نمکنید ببینید که همچنان "کلک نزن خوشگله " " بنده خدا " و مهدی مشکی و شلوارک داغ " و آقا مهدی کله پز" هنوز در همین شهرمان هم صد برابر آن کیارستمی هواخواه دارد.

خب که چکار کنیم هم شده است همان حرف بی ربط ما در واکنش به این کلمه که "اه ".

ما فقط فکر میکنیم که خیلی روشنفکریم. چون فکر میکنیم پس هنوز نتوانسته ایم حتی بالا تر ( یا دورتر از همان خودمان ) را ببینیم .{ ما همان من هست همین آدم }

خودم را عرض میکنم ها به کسی بر نخورد. ۱۰ سال پیش که میری آمده بود اردبیل و سرعین و نمایش اجرا می کرد هر چه به من گفتند بروم یک ساعت لااقل قیافه اش را ببینم مگر من به کمتر از فدریکو فلینی راضی بودم . نرفتم و ندیدمش.

من راحت بخشی از حافظه و خاطره و تاریخ فرهنگ و سینمای ایران را از دست دادم. همان حافظه ای که تاریخ ایران را ساخته است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 16:27 توسط وحید علیرضایی |

میدانی من واقعا دلم می خواهد دخترم در آینده قهرمان شنای المپیک شود یا اگر رفت سراغ هنر یک خواننده با کلاس کانتری و یا اصیل... بله ؟... عرض میکردم یا یک هنرمند بالرین... چی؟ نمیشود... ولی خب دخترمه آرزو ... ها؟ اینکه آره ولی خب ... بله صد در صد  به هر حال مصلحت... بله ارزشهای زن در ... بله دقیقا مگر ... والله این همه دختر بد ریخته تو چین و روسیه و فرنگ برن طلای المپیک را هم بگیرند ... زن ایرانی که خودش را و ارزشهای والای خودش را ... بله این که فقط یک...بله ..حتما

ولی من فقط گفتم که آرزو دارم دخترم یک قهرمان بشود در مایه های حسین رضازا... آهان از اون لحاظ ببخشید یادم نبود ارزش های والا ... مهردادبذر پاش هم که وایستاده مثل شیر به همین ارزشها مینیاتور بدهد. صد در صد... بله؟ 

ولی این دخترم می خواد اسمش در تاریخ ثبت شود...نه؟ نمیشه ... بله

قربانت بشوم دختر بدی نیست نماز خون هم هست حالا یه آرزو داره که گیتار بدست بخونه صدای محش...بله  یادم نبود

این دختر بزرگمون هم که میخواد بالرین ... بابا بالرین نه یه چیز دیگه... چی؟ خفه شم ؟ ولی آخه من که ... هان ؟   آخ....

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 10:1 توسط وحید علیرضایی |

خداییش آدم ( یعنی من) چه حال میکنه وقتی دروغ میگه. عذابی هم ندارد که فکر کنیم مثلا درد وجدانمان بزند به رگهایمان . مثلا همین چند دروغ دو سه روز اخیرم را اگر بگویم ( حالا که آینه نیست و من از سینما نمی خواهم بنویسم ) می توانم سیصد تا را اسم ببرم مثلا:

من در خانه نشسته ام و راحت مجله فیلم را که درباره " درباره الی " کلی مطلب دارد را می خوانم که تلفن زنگ می زند . یک نفر از من درخواست می کند با من ملاقات کند" انگار که من تازه رفته ام زندان که ملاقاتی داشته باشم " و من می گویم " متاسفم من سر کارم و تا شب هم نمی آیم بیرون. حله . می توانم بقیه مقالات را بخوانم.

من با دوستم راه می روم و میگویم که چرا بابا کتاب نمی خوانید و این حرف ها و از قضا او هم از تو می پرسد تو چکار می کنی؟ من ؟ خب... من تازگیها درگیر مطالعه کتاب "من لا یحضر الفقیه " شیخ توسی هستم . خب؟ امر دیگه ای نداری . حتما ندارد. خیال تو راحت می شود. من در تمام عمرم این کتاب را نخوانده ام .

من در حال گوش دادن به این ترانه هستم "  دوسدارم اینجوری که بیقراری    لی لی به لالای دل من می ذاری   اینورو اونور میکشی نازمو   میخوایی چشای دردسر سازمو  " و خب تو کفشم و دوستم را می بینم جیک ثانیه خطو عوض میکنم و یک باربارا استرایسند مزنم تو رج . حله منم دیگه یه روشنفکر که دور از چشم اون آینه سه ماهه سپیده حال میکنم.    

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:41 توسط وحید علیرضایی |

از آنجایی که این سومین بار است که قالب وبلاگم را عوض می کنم از اینکه ایندفعه می گویم و عوض می کنم خوشحالم .

از اینکه به من سر نمی زدید و نمی دانستید من هی قالب عوض میکنم خوشحالم.

از اینکه می آمدید و نوشته های مرا می خواندید و توی دلتان می گفتید " مثلا که چه " یا " بازم شروع کرد به ... " یا ... و الان دیگر از آن جمله ها نخواهید گفت خوشحالم.

از اینکه من فکر میکردم با شعر( قالب اول نوشته هایم ) و بعد با سینما ( از جمله تارانتینو ) می توانم دنیا را عوض کنم و الان فهمیدم نمیتوانم خوشحالم.

از اینکه به بقیه فرصت می دهم که نگران من نباشند و با خیال راحت غذا بخورند و شب زود بخوابند خوشحالم.

ار اینکه دیگر حرفهای گنده نخواهم زد خوشحالم.

به قول ترانه علیدوستی این بازی ما با آیینه هم تمام شد دیگر در آسانسور خانه ها هم دوربین میگذارند نمی دانم پس من گوشتهای لای دندان آخری را کجا از لایی دندان ها در بیاورم و دوباره با دو انگشتم کوفته بکنم و دوباره بخورم؟

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:30 توسط وحید علیرضایی |