رابطه من با سینما مثل رابطه گنجشک با تفنگ ساچمه ای است و برای اینکه تارانتینو گفته هنرمند با استعداد تاثیر نمی پذیرد بلکه می دزدد من هم پوستر آخرین فیلم ایشان را دزدیدم و اینجا در اندازه حقیقی ارایه می کنم . من که حالش را بردم دیگر با شماست.

خب که چکار کنیم هم شده است همان حرف بی ربط ما در واکنش به این کلمه که "اه ".
ما فقط فکر میکنیم که خیلی روشنفکریم. چون فکر میکنیم پس هنوز نتوانسته ایم حتی بالا تر ( یا دورتر از همان خودمان ) را ببینیم .{ ما همان من هست همین آدم }
خودم را عرض میکنم ها به کسی بر نخورد. ۱۰ سال پیش که میری آمده بود اردبیل و سرعین و نمایش اجرا می کرد هر چه به من گفتند بروم یک ساعت لااقل قیافه اش را ببینم مگر من به کمتر از فدریکو فلینی راضی بودم . نرفتم و ندیدمش.
من راحت بخشی از حافظه و خاطره و تاریخ فرهنگ و سینمای ایران را از دست دادم. همان حافظه ای که تاریخ ایران را ساخته است.
ولی من فقط گفتم که آرزو دارم دخترم یک قهرمان بشود در مایه های حسین رضازا... آهان از اون لحاظ ببخشید یادم نبود ارزش های والا ... مهردادبذر پاش هم که وایستاده مثل شیر به همین ارزشها مینیاتور بدهد. صد در صد... بله؟
ولی این دخترم می خواد اسمش در تاریخ ثبت شود...نه؟ نمیشه ... بله
قربانت بشوم دختر بدی نیست نماز خون هم هست حالا یه آرزو داره که گیتار بدست بخونه صدای محش...بله یادم نبود
این دختر بزرگمون هم که میخواد بالرین ... بابا بالرین نه یه چیز دیگه... چی؟ خفه شم ؟ ولی آخه من که ... هان ؟ آخ....
من در خانه نشسته ام و راحت مجله فیلم را که درباره " درباره الی " کلی مطلب دارد را می خوانم که تلفن زنگ می زند . یک نفر از من درخواست می کند با من ملاقات کند" انگار که من تازه رفته ام زندان که ملاقاتی داشته باشم " و من می گویم " متاسفم من سر کارم و تا شب هم نمی آیم بیرون. حله . می توانم بقیه مقالات را بخوانم.
من با دوستم راه می روم و میگویم که چرا بابا کتاب نمی خوانید و این حرف ها و از قضا او هم از تو می پرسد تو چکار می کنی؟ من ؟ خب... من تازگیها درگیر مطالعه کتاب "من لا یحضر الفقیه " شیخ توسی هستم . خب؟ امر دیگه ای نداری . حتما ندارد. خیال تو راحت می شود. من در تمام عمرم این کتاب را نخوانده ام .
من در حال گوش دادن به این ترانه هستم " دوسدارم اینجوری که بیقراری لی لی به لالای دل من می ذاری اینورو اونور میکشی نازمو میخوایی چشای دردسر سازمو " و خب تو کفشم و دوستم را می بینم جیک ثانیه خطو عوض میکنم و یک باربارا استرایسند مزنم تو رج . حله منم دیگه یه روشنفکر که دور از چشم اون آینه سه ماهه سپیده حال میکنم.
از اینکه به من سر نمی زدید و نمی دانستید من هی قالب عوض میکنم خوشحالم.
از اینکه می آمدید و نوشته های مرا می خواندید و توی دلتان می گفتید " مثلا که چه " یا " بازم شروع کرد به ... " یا ... و الان دیگر از آن جمله ها نخواهید گفت خوشحالم.
از اینکه من فکر میکردم با شعر( قالب اول نوشته هایم ) و بعد با سینما ( از جمله تارانتینو ) می توانم دنیا را عوض کنم و الان فهمیدم نمیتوانم خوشحالم.
از اینکه به بقیه فرصت می دهم که نگران من نباشند و با خیال راحت غذا بخورند و شب زود بخوابند خوشحالم.
ار اینکه دیگر حرفهای گنده نخواهم زد خوشحالم.
به قول ترانه علیدوستی این بازی ما با آیینه هم تمام شد دیگر در آسانسور خانه ها هم دوربین میگذارند نمی دانم پس من گوشتهای لای دندان آخری را کجا از لایی دندان ها در بیاورم و دوباره با دو انگشتم کوفته بکنم و دوباره بخورم؟